تبلیغات
***heavenlygirls***
***heavenlygirls***
خدایا ...مهارت مراقبت از آنچه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار زیرا ما در از دست دادن استادیم...!

داستان مهسان و ماهان(یه داستان متفاوت)

من مهسان هستم ۲۳ سالمه تو یه خانواده معمولی بزرگ شدم وقتی که ۱۹ سالم بود وارد دانشگاه شدم محیط دانشگاه خیلی برام خوشایند بود به طوری که اگه یه روز بچه های دانشگاه رو نمیدیدم دلم براشون تنگ میشد کلاس خوبی داشتیم همه بچه ها با معرفت بودن چه دختر چه پسر توی پسر ها یکی بود که اسمش ماهان بود ماهان پسر خوبی بود و یکم شیطون و همین شیطونیش باعث شد که من بهش علاقه مند بشم ماهان با اینکه پسر شیطونی بوود اما کمتر با دختر ها شوخی میکرد و همین کارش باعث میشد من کمتر باهاش برخورد داشته باشم اما به شدت بهش علاقه مند بوودم اگه یه روز نمیومد دانشگاه دلم براش تنگ میشد روز ها و ماه ها گذشت و من همون علاقه شدید رو به ماهان داشتم  اما تو این مدت به ماهان یه جورایی فهمونده بودم که دوسش دارم  یه روز یکی از دوستام تو کلاس بهم گفت ماهانو با یکی از دختر های دانشگاه تو پارک دیدن  اولش فک کردم داره دروغ میگه و میخواد منو حرص بده اما کم کم این خبر تو کلاس پیچیده شد و منم باور کردم که حقیقته  اون روز وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا زودتر بهش نگفتم چند روز گذشت ماهان به دانشگاه نیومد هیچکدام از بچه های کلاس هم ازش خبر نداشتن  دلم خیلی براش تنگ شده بود اومدم خونه حالم بدجوری گرفته بود  فرداش که رفتم کلاس دیدم اومده وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم اما به روی خودم نیاوردم میخواستم بهش بفهمونم از کارش ناراحتم  اما ماهان منو ندید وقتی رو میزم نشستم سرمو برگردوندم که یکباره دیگه ببینمش اما وفتی سرمو برگردوندم دیدم داره نگام میکنه یه دفه تو دلم خالی شد نگاش خیلی عجیب بود با ناراحتی سرمو برگردوندم و به پنجره خیره شده بودم معنی نگاشو نفهمیده بوودم اون روز دیگه جرات نمیکردم نگاش کنم اما دوستام گفتن ماهان امروز بدجور تو نخته نکنه مخشو زدی با خودم گفتم ای کاش زده بوودم و من جای اون دختره تو پارک پیشش بوودم بغض عجیبی گلومو گرفته

بود بلند شدم و رفتم تو دستشویی دانشگاه تا تونستم گریه کردم  چند دقیقه که گذشت بلند شدم و سروصورتمو شستم و رفتم کلاس استاد اومده بود اما گذاشت برم تو بچه های کلاس داشتن نگام میکردن از چهره ام فهمیده بودن گریه کردم  یه لحظه نگام تو نگاه ماهان خورد مات داشت نگام میکرد با عصبانیت سرمو برگردوندم و روی میزم نشستم  دوستم گفت چرا گریه کردی آبرومونو تو کلاس بردی گفتم چیزی نیس  فقط تنهام بذار اونم دیگه چیزی نگفت و تا آخر کلاس ساکت بوودم اما وقتی کلاس تموم شد به سرعت از جمع جدا شدم و اومدم خونه وقتی رسیدم دم در دانشگاه ماهان جلومو گرفت گفتم برین کنار میخوام رد شم اما ماهان گفت باید بدونم چرا امروز گریه کردی همه بچه های کلاس دورمون جمع شده بوودن که یکی از بچه های کلاس گفت لطفا جلسه رو ببرین جایی دیگه الان حراست گیر میده با عصبانیت نگاش کردم و به راهم ادامه دادم ما ماهان دستمو کشوند و با خودش منو کشوند گفتم ولم کن عوضی سرش داد کشیدم اونم دستمو رها کرد و دیگه چیزی نگفت منم فورا ازشون جدا شدم و اومدم خونه  تو خونه کلی گریه کردم و ناراحت بودم از اینکه اون حرفو جلوی بچه ها به ماهان گفتم و بعد از چند روز که دوباره رفتم کلاس بچه های کلاس طوری دیگه نگام میکردن دیگه از اون شوخی ها تو کلاس خبری نبود ماهان هم نیومده بوود و قتی کلاس تموم شد اومدم تو حیاط دانشگاه دیدم  دوباره دم در دانشگاه ایستاده با خودم گفتم نباید کم بیارم  و وقتی که رسیدم دم در دوباره جلومو گرفت گفتم چی از جونم میخوای چرا ولم نمی کنی دوباره بچه ها جمع شدن و ماهان هم فورا دستمو گرفت و با خودش کشوند تو پارک دانشگاه همه بچه ها هم دنبالمون اومدن دوباره بهم گفت چرا اون روز گریه کردی منم گفتم به شما هیچ ربطی نداره که اینبار سرم داد کشید که ربط داره  بخدا ربط داره و یهو اشک از چشاش سرازیر و منم ناخوداگاه اشک از چشام سرازیر شد تحمل دیدن اشکاشو نداشتم   وکل جریانو بهش گفتم و گفتم که عاشقشم و چند ماهه که این علاقه رو تو دلم گذاشتم یهو از جاش بلند شد  و اومد بهم خب منم تو رو دوس اما اینبار من سرش داد کشیدم گفتم تو داری دروغ میگی تو اگه منو دوس داشتی نمیرفتی با یکی دیگه دوس بشی ؟؟؟ که یهو ماهان گفت اگه من بهت ثابت کنم اون حرفا همش دروغ بوده قول میدی ازم دلخور نشی گفتم اگه بتونی که همه بچه کف زدن و سوت کشیدن و ماهان گفت اون حرفا رو خودم به بچه ها گفتم و بهشون گفتم طوری بگین که مهسان فکر کنه راسته میخواستم واکنش تو رو بدونم و مطمئن بشم که دوسم داری که خوشبختانه جواب داد و از بچه ها تشکر کرد و گفت حالا راضی شدی منم گفتم آره که همه بچه ها افتادن دنبال ماهان چون بهشون قول داده بوود اگه من راضی بشم بستنی مهمونشون کنه اون روز خیلی خوشحال بودم اومدم خونه از خدا تشکر کردم و فردا که اومدم ماهان دم در  ایستاده بود اومدم سلام کردم که اونم گفت سلام بر ناخدای قلبم از این حرفش خندم گرفت و وقتی خواستم از در بیام تو گفت مهسان گفتم چیه گفت این شمارمه منتظر تماستم و شمارشو گرفتم و با هم رفتیم تو کلاس وقتی داخل شدیم همه برامون دوباره کف زدن خیلی خجالت کشیدم چند ماه گذشت و علاقه منو ماهان بهم بیشتر شده بوود وخیلی به هم وابسته شده بودیم یه روز ماهان بهم زنگ زد گفت میخوایم بیایم خواستگاری جیغ بلندی کشیدم و گفتم راست میگی گفت اره الان مامانم به خونتون زنگ میزنه واسه قرار گذاشتن و من گفتم پس فعلا خدا حافظ و از هم خداحافظی کردیم اومدم تو اشپزخونه بعد از چند دقیقه تلفن زنگ خورد فهمیدم مامان ماهانه مامانم رفت جواب داد از حرفاشون فهمیدم واسه پنج شنبه شب قرار گذاشتن خیلی خوشحال شدم خلاصه ماهان اینا اومدن خواستگاری و بعد از چند روز بابام جواب منفی داد خیلی ناراحت شدم اومدم تو اتاق به ماهان زنگ زدم بهش گفتم هر دو داشتیم گریه میکردیم که ماهان گفت خودتو ناراحت نکن مطمئن باش ماله خود منی خیلی امیدوارم کرد ماهان اینا چندبار دیگه اومدن خواستگاری و بابابمم جواب منفی داد میگفت از پسره خوشنم نمیاد و... و کار من شده بوود گریه یه شب ماهان زنگ زد گفت ما میتونیم از یه راه به هم برسیم گفتم اگه فراره من نیستم گفت نه باب فرار نیست ما میتونیم به هم رابطه جنسی داشته باشیم و اینطوری اگه خونوادت  بعدش بفهمن مجبورن جواب بله بدن اما من بهش گفتم خجالت بکش این چه حرفیه که میزنی صد سال اینکارو نمیکنم ماهان گفت مهسان تو اگه منو دوس داری و میخوای بهم برسیم مجبوری اینکارو بکنی و راه دیگه نداری چند روز فک کردم و چون خیلی دوسش داشتم  قبول کردم خلاصه یه روز که خونوادم خونه نبودن بهش زنگ زدم و اومد خونمون بعد از حدود یک ساعت یهو داداشم اومد تو اتاق و وقتی ما رو با اون وضع دید من فورا خودمو جمع کردم و رفتم تو اتاق دیگه اما ماهان داشت زیر دستو پای داداشم له میشد و داداشم دستشو کشید برد کلانتری و ازش شکایت کرد مبنی بر ز ن ا  اونام ماهانو گرفتن و اندختن زندان  منم با داداشم رفته بوودم کلانتری وقتی بابا مامان ماهان اومدن باباش کلی حرف به ماهان زد و ... چند ماه گذشت حالا دیگه از کتک خوردن من به دست برادرم و اومدن پدرومادر ماهان برای جلب رضایت بگذریم روز دلم خیلی برای ماهان تنگ شده بود روز دادگاه فرا رسید وقتی رفتم تو دادگاه ماهانو دیدم خیلی عوض شده بود لاغر ریشش اومده بوود زدم زیر گریه که اونم زد زیر گریه رفتم پیش داداشم نشستم قرار شد یه هفته دیگه حکمو اعلام کنن بع از یک هفته دوباره رفتیم دادگاه که دادگاه حکم کرد که باید به دار مجازات آویخته بشه ومن دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم پهن شدم رو زمین از قاضی التماس کردم که حکمو صادر نکنه رو کردم به داداشم و گفتم که اگه منو دوس دری رضایت بده که داداشم یه سیلی محکم بهم زد و منو با خودش برد خونه تو خونه همش گریه میکردم فرداش رفتم پیش قاضی ازش التماس کردم و به پاش افتادم که اجازه بده من یه بار با ماهان ملاقات کنم اونم دلش به حالم سوخت و اجازه داد و قتی رفتم تو اتاق ماهان رو صندلی نشسته بود رفتم رو صندلی نشستم و سلام کردم سرشو بلند کرد و وقتی نگامون تو هم خورد اشک هر دوتامون سرازیر شد ماهان گفت مهسان خوبی ؟؟/ گفتم چه خوبی بدبخت شدم تو مگه قول ندادی همه چی درست میشه پس این چه وضعیه میخوان اعدامت کنن میفهمی اونم داشت گریه میکرد که گفت بخدا من نفهمیدم چی شد اما من ناراحت نیستم که میخوام بمیرم چون بخاطر تو دارم میمیرم پس این ناراحتی نداره گفتم اگه تو بری من چیکار کنم گفت مهسان بعد من تو رو خدا  به زندگیت ادامه بده فک کن اصلا ماهانی وجود نداشته که یه سرباز اومد تو گفت وقت ملاقات تموم شده و من دیگه چیزی نگفتم همش داشتم اشک میریختم و از اتاق رفت بیروون الان ماهان ۲ ساله تو زندانه هنوز حکمش اجرا نشده امروز داداشم اومد گفت قراره یک ماهه دیگه اجرا بشه  تو رو جون هر کسی که دوس دارین برام دعا کنین که این حکم هرگز اجرا نشه و داداشم رضایت بده تورو خدا برام دعا کنین...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 دی 1391 توسط مهدیه
.: Weblog Themes By PayamBlog :.


VPN price

قالب وبلاگ